تبليغاتX
!. . . و من , تنها براي سايه خود مي نويسم و بس ღ♥ღ خاطره ღ♥ღ
 

هر کسی دوتاست .

و خدا یکی بود .

و یکی چگونه می توانست باشد ؟

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .

و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .

عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .

خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمند .

و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .

و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .

و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .

اما کسی نداشت . . .

و خدا آفریدگار بود .

و چگونه می توانست نیافریند ؟

زمین را گسترد و آسمانها را برکشید . . .

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟

و خدا بود و با او عدم بود .

و عدم گوش نداشت .

حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .

و حرفهایی است برای نگفتن . . .

حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد . . .

و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .

درونش از آنها سرشار بود .

و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟

و خدا بود و عدم .

جز خدا هیچ نبود .

در نبودن ، نتوانستن بود .

با نبودن نتوان بودن .

و خدا تنها بود .

        هر کسی گمشده ای دارد .

                             و خدا گمشده ای داشت . . .

به قلم حمید --- شنبه 21 آذر1388 ---
 

درس زندگي  . . .

 

در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي

اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد.

بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند.
 
بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد !

حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ...

با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت .

نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.

بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و

آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ،

كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.

پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :

" هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد "

به قلم حمید --- جمعه 6 آذر1388 ---

 

همزبون خوب من يه ماهي قشنگ بود

ولي امروز ميدونم دلش هميشه تنگ بود !


 
ماهي تنگ بلور سنگ صبور من بود

زندون تنگ ماهي تنگ بلور من بود !


 
چشماش يه حرفي ميزد انگار يه چيزي كم داشت

اون پولكاي روشن رنگ غبار غم داشت !

 

با سر به شیشه میزد دور خودش می چرخید

گم میشد اشکاش تو آب چشمای من نمی دید !

 

واي كه نميدونستم تاب قفس نداره

يه روز رفتم سراغش ديدم نفس نداره !

 

براش گريه ميكردم ولي چشماش نمي ديد

انگار تو اون لحظه ها خواب دريا رو ميديد !



انگار ميگفت كه ماهي توي دريا قشنگه

ماهي تنگ بلور يه ماهي دل تنگه !

 (  حامی  )   

به قلم حمید --- دوشنبه 20 مهر1388 ---
 

چرا ؟

 

چرا همه چي بهم ريخته ؟

احساس پوچي مي کنم . . .

شايد قصه درد ناک من بايد به اينجا ختم بشه . . .

يعني وقتش رسيده تسليم شم ؟

خدايا کمکم کن.

به قلم حمید --- چهارشنبه 15 مهر1388 ---

 

تنهایی . . .

 

باور نکن تنهائیت را

من در تو پنهانم

تو در من

از من به من نزدیکتر تو

از تو به تو نزدیکتر من

. . .

تمام امشب را مثل هر شب

به تو فکر خواهم کرد

به تصویر تو خیره خواهم شد

و

...

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست!

به قلم حمید --- سه شنبه 7 مهر1388 ---

 

معانی گل ها 

 

داوودي :  حقيقتا - "تو دوست فوق العاده اي هستي" 

نرگس :  غرور - خود بيني

بنفشه :  انديشه هاي ناگفته- سفر- "سفر بخير" - پاكدامني - فروتني

سوسن سفيد :  دوشيزگي - پاكي

اقاقيا :  عشق پاك - عشق پنهاني

بگونيا :  هشدار

كاكتوس :  پايداري - استقامت.

كامليا صورتي :  "در آرزوي تو هستم"

كامليا قرمز :  "عشق تو همچون آتشي در قلب من است" 

كامليا سفيد :  "تو در خور پرستشي"

ميخك :  شيفتگي - عشق زن - ستايش - "بله"

قاصدك :  وفاداري - خوشبختي - صداقت - پيام آور عشق

پيچك :  عشق - صداقت - وفاداري

نسترن :  آرزو - همدلي - "دوستم داشته باش"

لادن :  پيروزي - غلبه - فتح

لاله :  عاشق تمام عيار

اركيد :  عشق - زيبايي

نرگس زرد :  احترام - جوانمردي

اطلسي :  شرم - ازدواج فرخنده

گل پامچال :  "بدون تو قادر به زندگي كردن نميباشم"

ياسمن :  شادي - شيريني - دلپذيري - وقار

رزماري :  يادآوري - خاطرات - يادگاري

آلاله :  پروت - زرق و برق

آفتاب گردان :  ستايش - غرور - پرستش

مريم :  لذت

گلايل :  ستايش - صداقت

زنبق :  اندوه - تاسف

آنتوريوم :  عاشق

مرغ بهشتي :  شكوه - عظمت

به قلم حمید --- شنبه 4 مهر1388 ---
 

معنی رنگ رزها

 

به طور کلی تمام رزهای کم رنگ به معنی دوستی با طرف مقابل می باشند.

رز قرمز: رز قرمز کم رنگ به نشانه «دوستت دارم» می باشد و رز قرمز پر رنگ

به معنی زیبایی بی انتهاست.

 
رز زرد: امروزه رز زرد به معنی شادی و خوشحالی می باشد ولی در گذشته رز زرد

معنی کاهش میزان علاقه و وفاداری را داشت.

 
رز سفید: رز سفید به معنی عشق روحانی و پاک است و در دسته گل عروس به معنی

احساس عاشقانه شادی آور می باشد.

 
رز ارغوانی: این رز به معنی تمایل و اشتیاق فرد به طرف مقابل است

رز نارنجی: به معنی «من فریفته و دلباخته تو هستم» می باشد.


رز معطر: بدین معنی است که عشق در نگاه اول بوجود آمده است
.

 
رز صورتی: رز صورتی کم رنگ به معنی تحسین، ستایش، وقار و شایستگی و زیبایی

می باشد و رز صورتی پر رنگ به معنی تشکر از طرف مقابل است.

 
رز سرخ: عشق بي ريا-زيبايي-شجاعت-احترام-تبريك- "دوستت دارم"


رز بنفش: عشق در نگاه اول.

رز قرمز سير: سوگواري.


رز سياه: مرگ.

غنچه رز: نماد پاكي و زيبايي-جواني-عشق نوپا.

 



ترکیب رنگ های مختلف رز در یک دسته گل

 

ترکیب رز زرد و قرمز در یک دسته گل به معنی «تبریک» در هر مناسبتی می باشد
.

ترکیب رز زرد و نارنجی در یک دسته گل به معنی علاقه زیاد به طرف مقابل است
.

ترکیب رز قرمز و سفید به معنی یگانگی و اتحاد با طرف مقابل می باشد

به قلم حمید --- شنبه 4 مهر1388 ---
 

تعداد شاخه گل ها نشانه چیست؟

معنی تعداد شاخه گل ها بصورت کلی:

در یک دسته


1 شاخه گل : نشانه توجه یک فرد به طرف مقابل


3 شاخه گل : نشانه احترام به طرف مقابل


5 شاخه گل : نشانه علاقه و محبت به طرف مقابل


7 شاخه گل : نشانه عشق


 

معنی تعداد شاخه گل های رز در یک دسته :

1 شاخه رز: یک احساس عاشقانه فقط برای تو

3 شاخه رز: دوستت دارم

5 شاخه رز: بی نهایت دوستت دارم

12 شاخه رز: عشق ما به یک عشق دو طرفه تبدیل شده است

36 شاخه رز: احساس وابستگی رمانتیک

99 شاخه رز: عشق من برای تو جاودانه و تا ابد می باشد

365 شاخه رز: هر روز سال به تو می اندیشم و دوستت دارم



همچنین 10 شاخه گل لاله عموما به نشانه یک عشق بی نظیر بکار برده می شود.

به قلم حمید --- شنبه 4 مهر1388 ---
 

انواع گل و معانی آن . . .



گل مریم: نشانه نجابت و پاکی معشوق است و اگر عاشقی آن را تقدیم معشوق نماید،

می خواهد بگوید که به عفت و عشق او اطمینان کافی دارد .

 

گل یاس: نشانه آنست که عشق و دوستی باید دو جانبه باشدوگرنه بی ثمر است و

علامت آن است که عشق عاشق اگر از جانب معشوقه پذیرفته نگردد او را ترک

می نماید و فراموشش می نماید.

 

گل زرد: نشانه ای است بر احساسات تنفر آمیز عاشق نسبت به معشوق خویش
.

 

گل بنفشه: نشانه آنست که عاشق از دلدارش می خواهد با او مهربان باشد اورا دوست

بدارد و در رنج و شادمانیش شریک و سهیم باشد .

 

گل یخ: نشانه ای است بر نا امیدی و رنج عشق
.



گل نرگس: نشانه ای است بر شوریدگی عاشق که از معشو قه می خواهد با او

یکرنگ باشد.



گل لاله: نشانه آنست که عاشق حاضر است در راه معشوق از جان خویش هم بگذرد و

هرچه که او بخواهد انجام دهد.



گل میخک: نشانه آنست که عاشق قلب خودش را که بهترین هدیه هاست به

معشوق ز جان گرامی تر تقدیم می کند.



گل نسترن: نشان آنست که عاشق از خیانت معشوق به تنگ آمده و دلش می خواهد

از او که عشق را با هوس مخلوط کرده است بگریزد.



گل مروارید: نشانه ای است بر آخرین حرف های دل عاشق و

آخرین ناله های قلب دیوانه اش.



گل شقایق: نشانه ای است از عشق شور انگیز عاشق به معشوق و نشانه ی

تپیدن های قلب اوست در آرزوی دیدار معشوق .

 

گل سرخ : نشانه عشق آتشین است عشقی که عاشق می خواهد خود را در میان

شعله هایش قربان معشوق نماید.

 

گل اطلسی: را هر که برای معشوق بفرستد از او می پرسد که آیا او را دوست دارد یا نه
.



گل بید مشک: نشانه آنست که عاشق کینه معشوقه بی وفا را به دل نمی گیرد و

با فرستادن شاخه ای از این گل به او می گوید من تو را می بخشم زیرا گناه از من و

سرنوشت من است.



گل ناز: نشانه آنست که عاشق در عین حال که ناز معشوقه را دوست دارد دلش

می خواهد او فسونگری را کم کند و به سوی وی روی آورد .



گل مرزنگوش: نشانه نفرت عاشق و نفرین اوست که برای معشوق می فرستد
.



گل شب بو : نشانه آنست که عاشق از معشوق خود تمنای بوسه دارد و

از دور او را می بوسد.

به قلم حمید --- چهارشنبه 1 مهر1388 ---

 

خاطرات

 

گیرم خاطرات را از قاب ها بیرون کشیدی !

با قاب های خالی چه خواهی کرد ؟

گیرم قاب ها را از دیوار ها  کندی !

با چهار گوش های رنگ پریده روی دیوار چه خواهی کرد ؟

نگو که ویرانش می کنی !؟

پشت دیوار خاطره ای کمین کرده !

به قلم حمید --- یکشنبه 22 شهریور1388 ---
 

راز دل . . .

 

حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم و

حرف هایی هست برای نگفتن!

حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند

و سرمایه ماورایی هر کس حرف هایست که برای نگفتن دارد !

حرف هایی که پاره های بودن آدمیند

و بیان نمی شوند مگر آنکه مخاطب خویش را بیابند!

( شاندل )

به قلم حمید --- سه شنبه 17 شهریور1388 ---

 

من ؟!

 

رفتار من عادی است.!

اما نمی دانم چرا این روزهااز دوستان و آشنایان  

هرکس مرا می بیند از دور می گوید : 
 
این روزها انگارحال و هوای دیگری داری!

اما من مثل هر روزم با آن نشانیهای ساده و با همان امضا
 
همان نام و با همان رفتار معمولی مثل همیشه ساکت و آرامم. !


این روزها تنها حس می کنم گاهی کمی گنگم .گاهی کمی گیجم. !

حس می کنم از روزهای پیش قدری بیشتر این روزها را دوست دارم. !

گاهی - از تو چه پنهان - با سنگها آواز می خوانم و

قدر بعضی لحظه ها را به خوبی می دانم. ! 

این روزها گاهی از روز و ماه و سال ، از تقویم از روزنامه بی خبر هستم و

حس می کنم گاهی کمی کمتر و گاهی شدیدا بیشتر هستم

حتی اگر می شد بگویم این روزها گاهی خدا را هم یک جور دیگر می پرستم.! 

دیشب هم بی رحمانه تر از شبهای دیگر بود : 

من کاملا تعطیل بودم.

اول نشستم خوب تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم با کفشهایم گفتگو کردم .! 

دیشب دوباره بی تاب در بین درختان تاب خوردم 

از نردبان ابرها تا آسمان رفتم در آسمان گشتم

و جیبهایم را از پاره های ابر پر کردم
 
جای شما خالی ! یک لقمه از حجم سفید ابرهای ترد, یک پاره از مهتاب خوردم. !

دیشب پس از سی و دو سال فهمیدم که رنگ چشمانم کمی میشی است

و بر خلاف سالها پیش رنگ بنفش و اروغوانی را از رنگ آبی دوست تر دارم.!
 
دیشب برای اولین باردیدم که نام کوچکم دیگرچندان بزرگ و هیبت آور نیست.! 
 
این روزها دیگرتعداد موهای سفیدم را نمی دانم. ! 

گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک یک روز کامل جشن می گیرم. ! 

حتی یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است. !
 
گاهی نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهراحساس گنگ آشنایی می کند
 
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی می کند 
 
اما غیر از همین حس ها که گفتم

و غیر از این رفتار معمولی و غیر از این حال و هوای ساده و عادی

حال و هوای دیگری در دل ندارم
 
رفتار من عادی است.!

به قلم حمید --- جمعه 13 شهریور1388 ---
 

زشت و زیبا . . .

 

نه میشه باورت کنم   نه میشه از تو رد بشم

نه میشه خوبه من بشی   نه میشه با تو بد بشم

نه دل دارم که بشکنی   نه جون دارم فدات کنم

نه پایه موندنه منی   نه میتونم رهات کنم



نه میتونه تو خلوتش دلم صدا کنه تورو 

نه میتونم بگم بمون   نه میتونم بگم برو

کجا برم که عطره تو نپیچه تو یه لحظه هام ؟

قصمو از کجا بگم که پا نگیری تو صدام ؟

چه جوری از تو بگذرم تویی که معنیه منی ؟

تویی که از منی اگر تیشه به ریشه میزنی

نه ساده ای نه خط خطی   نه دشمنی نه همنفس

نه با تو جایه موندنه   نه مونده راهه پیشو پس



نمیشه با تو باشمو اسیره دسته غم نشم 

فقط میخوام با خواستنت تا هستم از تو کم نشم

(احسان خواجه امیری)

به قلم حمید --- پنجشنبه 5 شهریور1388 ---

 

خاطرات . . .

 

دنيا كوچك تر از آن است كه گم شده اى را در آن يافته باشى

هيچ كس اينجا گم نمى شود.!

آدمها به همان خونسردى كه آمده اند,

چمدانشان را مى بندند و ناپديد مى شوند.!

يكى در مه, يكى در باران, يكى در باد

و بى رحم ترينشان در برف.!

آنچه بر جا مى ماند رد پايي است و

خاطره اى كه هر از گاه پس مى زند

مثل نسيم سحر,پرده هاى اتاقت را.!

به قلم حمید --- یکشنبه 25 مرداد1388 ---

 

من و زندگی

 

همیشه بین من و زندگی فاصله ای بوده و هست, همچنان که میان منو باران پنجره ای

تا زلال هستی بخش را از من بگیرد!

یا دستهایم که گشودن آسان پنجره را از من دریغ میدارند یا کتابهایم که خیس شدن

بی اهمیتشان , حس کردن باران را از من میگیرند !

چه خوب بهانه های دلم را میشناسم . . .

و تا من بیایم و دل کوچک وکم وسعتم را که نه به عشق زنده است و نه به ایمان مومن,

به جوی کوچکی به سوی دریا بریزم,باران تمام خواهد شد !

همیشه بین من و زندگی دل کوچکم که برکه ایست, فاصله بوده !

چه حجم کمی دارد و چقدر تنگ است . . .

راه دریا را گم کرده ام !

تا امروز در حیرت کسی بودم که زیر باران عاشق می شود و ایمان می اورد 

و امروز چه جای حیرت و شگفت یست که من از پشت پنجره شاعر شدم!

و هرگز عاشق نخواهم شد و عارف نخواهم بود و ایمان نخواهم آورد!

که بین من و زندگی فاصله ای بوده و میان من و باران پنجره ای . . . 

به قلم حمید --- یکشنبه 25 مرداد1388 ---

                                     

جاذبه

 

همه مشکلات از یه جفت چشم شروع میشه .! میگی نه؟ , بخون.!

میبینی ,میبینه,رد میشی,رد میشه...

دوباره,میبینیش,میبینتت,مکث,رد میشی,رد میشه...

نگاه میکنه,جلو میاد! جلو میری ! مکث میکنی,جلو میاد,

دست جلو میاره, دست جلو میاری,

دست میدین و, دوستی شروع میشه!

تصمیم میگیری,که چی؟ که بی خیال باشی و بی تفاوت!

که زیاد مایه نذاری, دل نبندی, کلاستو پایین نیاری,

عاشق؟!هه هه عاشق نشی.!

بعد قول میدی ! به کی؟ به خودت!

موقع حرف و قول و تصمیم,20 ,20

موقع عمل 2 هم نیستی, حتی صفر هم نیستی.!

دستات میلرزه.! میخوای پس بری پاهات میلرزه.! دلتم میلرزه.!

دل که لرزید دیگه حرف و قول و تصمیم معنی نداره.!

اونهم قولی که شاهدش فقط خودتی و خودت.!

خودتو توجیه میکنی. نه ! من گیر نمی افتم.

اگر هم بر فرض محال ,بر فرض محال گیر افتادم,برطرفش میکنم.

چه معنی داره که ...........

و تمام مضخرفاتی که هزاران بار گفته وگفتند رو ردیف میکنی.

جالب تر از همه میدونی چیه؟

اینه که موقع گفتنشون به مضخرف بودنشون یقیین داری!

حالا دیگه توجیهاتت ارضات نمی کنه,فقط آرومت می کنه.!

اونهم یه آرامش قبل از طوفان.!

ولی باز هم پیش میری.!سریع و سریع تر!

هر چقدر نزدیکتر میشی به سرعتت اضافه تر میشه.!

این پیشروی مثله نزدیک شدن به دریای طوفانی نیست که

بترسی که اسیر موجاش بشی.!

مثله نزدیک شدن به آتشفشان هم نیست که بترسی که ذوب شی.!

مثله اینه که یه نیرویی تورو به طرف خودش میکشه.

جذبت میکنه مثله یه گرداب.!

اول خوشت میاد,نزدیک شدن بدون تلاش.!

چرخیدن مجانی!چرخ و فلک هه هه  چه جالب!

میچرخی و میچرخی,نزدیک و نزدیک تر......

اما همیشه با مرکز فاصله داری .!

انگار نیروهایی هستند که نذارن تو به منبع جاذبه برسی.!

به قول سهراب:

وصل ممکن نیست,همیشه فاصله ای است,

همیشه عاشق تنهاست.!

اون وقته که با وجود اینکه  جاذبه هزاران بار قوی و قویتر

شده و ذره ذره وجودتو داره به طرف خودش میکشه,نمیتونی

به منبع جاذبه برسی.!

از هم گسسته میشی ,بند به بند روحت ,مغزت,وجودت,همه و همه متلاشی میشه.!

و از تو دیگه هیچی نمیمونه.!

به خودت که میای میبینی برده ای,برده نیروی جاذبه.!

میبینی که از وقتی که از خواب بیدار میشی تحت فرمان اونی تا

وقتی که می خوابی,حتی تو خواب هم.!

اونوقت که تصمیم میگیری که بجنگی و خودتو نجات بدی.!

موج میشی,اوصیان میکنی!.رعد میشی,می غری!.کوه میشی و می ایستی.!

می ایستی در مقابل نیرویی که تمام وجودتو از بین برده.!

اما حاصل چیه؟ویرانیه بیشتر.!

مردم این ویرونی و سرگردونیه تو رو میبینن و اسمشو عشق میذارن.!

میگن طرف عاشقه,مجنونه,دیوونه ست.!هه هه !تو هم لبخند میزنی.!

برده ای هستی به دست نیروی جاذبه.! خودت هم میدونی.!

برده ای که تصمیم میگیره عصیان کنه ,بغره و به ایسته

ولی چون توانشو نداره آروم و بیصدا منتظر میشینه.!

منتظر آینده.!

و میگه تموم شدم.!

به قلم حمید --- جمعه 23 مرداد1388 ---

 

کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست

که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود آن هم به سه دلیل:

اول آنکه کچل بود،

دوم اینکه سیگار می کشید .

و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!

چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،

آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه :

زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم.

و تازه فهمیدم که خیلی اوقات خود آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران است

 که ابراز انزجار می کند !!!

به قلم حمید --- چهارشنبه 31 تیر1388 ---
 

کی ؟

 

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ماه به هم میریزد !

کی به انداختن سنگ پی ا پی در آب

ماه را می شود از حافظه آب گرفت ؟!

به قلم حمید --- چهارشنبه 17 تیر1388 ---

 

باید تورو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست

با این که بی تاب منی بازم منو خط میزنی

باید تورو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی

 

کی با یه جمله مثل من میتونه ارومت کنه؟

اون لحظه های اخر از رفتن پشیمونت کنه؟

دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور

 

اخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره

عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره

باید تورو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی

راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

 

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی

محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی

 

باید تورو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست

باید تورو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی

راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

(شادمهر عقیلی)

به قلم حمید --- دوشنبه 8 تیر1388 ---

 

تغییر دنیا !

 

بر سر گور کشیکی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است :

 

کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم.

بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم.

درسالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم.

اینک در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم

 شاید می توانستم دنیا را تغییر دهم !!!

به قلم حمید --- یکشنبه 31 خرداد1388 ---